|
اوجال love speed درباره وبلاگ مطالب اخیر
نویسندگان لطفا فقط برای چند دقیقه كاملا دقت كنید...! شما دو راه دارید .... تام مدیر یك رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی بسر می برد. وقتی كه شخصی از او می پرسد كه : چگونه این روحیه را حفظ می كند ، معمولا جواب میدهد : اگر من كمی بهتر از این بودم ، دو قلو میشدم !! هنگامی كه او محل كارش را تغییر میدهد ،بسیاری از پیشخدمت های رستوران نیز كارشان را تغییر میدهند ، تا بتوانند با او همكاری داشته باشند. چرا ؟ برای اینكه : تام ذاتا یك آدم روحیه دهنده است . اگر كارمندی روز بدی را داشته باشد ، تام همیشه به او می گوید كه چگونه به جنبه های مثبت اوضاع نگاه كند. مشاهده این سبك رفتار ، واقعا مرا تحریك كرد ، بنابراین یك روز از او پرسیدم : ...من نمی فهمم ! هیچكس نمیتواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینكار را میكنی ؟ تام جواب داد : هر روز صبح كه از خواب بیدار میشوم ، به خودم میگویم : امروز دو انتخاب دارم ؛ میتوانم در حالت خوبی باشم و یا میتوانم حالت بدی را انتخاب كنم...من همیشه حالت روحی خوب را انتخاب میكنم . هر وقت كه اتفاق بدی رخ میدهد ، میتوانم انتخاب كنم كه نقش قربانی را بازی كنم یا از آن رویداد درس بگیرم... هر وقت كه شخصی برای شكایت نزد من می آید ، میتوانم انتخاب كنم كه شكایت او را بپذیرم و یا روی مثبت آن را نگاه كنم... و من همیشه روی مثبت زندگی را نگاه میكنم من اعتراض كردم ؛ اما این كار همیشه به این سادگی نیست ! تام گفت : همینطور است... نفس زندگی انتخاب كردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را كنار می گذارید ، هر موقعیتی ، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است شما میتوانید انتخاب كنید كه : چگونه تحت تاثیر دیگران قرار بگیرید و حالت خوب یا حالت بدی داشته باشید این انتخاب شماست كه چگونه زندگی كنید. چند سال بعد ... آگاه شدم كه : تام تصادفا كاری انجام داده است كه در صنعت رستوران داری هرگز نباید انجام داد... او درب پشت رستورانش را باز گذاشته بود ! و بعد ....؟ صبح روز بعد او با سه مرد سارق مسلح در رستورانش رو به رو شد... آنها چه می خواستند ...؟ $$$$$$$$$$$$ در حالی كه او داشت گاو صندوق را باز میكرد ...، به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد و دزدها وحشتزده به او شلیك كردند... خوشبختانه تام را سریعا پیدا كرده و به بیمارستان رساندند... پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبت ویژه ... تام از بیمارستان مرخص شد در حالی كه آثار گلوله ها هنوز بر بدنش بود... من تام را شش ماه پس از آن حادثه دیدم... هنگامی كه از او پرسیدم كه چطور است...؟ پاسخ داد : اگر من اندكی بهتر بودم حتما دو قلو میشدم ! پرسیدم : هنگامی كه سرقت اتفاق افتاد ،در فكرت چه میگذشت ؟ تام پاسخ داد : اولین چیزی كه از فكرم گذشت این بود كه باید درب را می بستم... بعد هنگامی كه آنها به من شلیك كردند ، همانطور كه روی زمین افتاده بودم ،بخاطر آوردم كه دو راه دارم ... زنده بمانم و یا بمیرم ! پرسیدم : نترسیده بودی ؟ تام گفت : وقتی من را به سوی اتاق عمل میبردند ، من در چهره دكتر ها و پرستارها ، هراس را میدیدم من هم ترسیده بودم... از چشمان آنها میخواندم كه : این مرد مردنی است... فهمیدم كه باید كاری بكنم ... پرسیدم:چه كار كردی ؟ تام گفت : آنجا یك پرستار تنومند بود كه مدام از من می پرسید : آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه ؟ من پاسخ دادم : بله... دكتر ها و پرستارها ناگهان دست از كار كشیدند و منتظر پاسخ من شدند... یك نفس عمیق كشیدم... و پاسخ دادم : گلوله ! و در حالیكه آنها می خندیدند گفتم : ...من تصمیم گرفتم كه زنده بمانم لطفا مرا مثل یك آدم زنده عمل كنید نه مثل مرده ها !!! به لطف مهارت دكتر ها و البته بخاطر طرز فكر حیرت انگیزش ، تام زنده ماند من از او آموختم كه : شما هر روز دو راه دارید : از زندگی لذت ببرید یا از آن متنفر باشید. طرز فكر تنها چیزی است كه واقعا مال شماست و هیچكس نمیتواند آنرا از شما بگیرد بنابراین اگر بتوانید از آن محافظت كنید ، سایر امور زندگی ساده تر می شوند... حال شما دو راه دارید ... 1- میتوانید این مطلب را جدی نگیرید 2- آنرا به فرد دیگری بدهید تا به آن توجه كند امید وارم شماره 2 را انتخاب كنید كاری كه من انجام دادم...!نوع مطلب : برچسب ها : موضوعات پیوندهای روزانه پیوندها صفحات جانبی آمار وبلاگ
|
||